جستجو
عضویت در سرویس خبری
نام :   
ایمیل :   
اخبار
آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 34692
 بازدید امروز : 1808
 کل بازدید : 1806043
 بازدیدکنندگان آنلاين : 1
 زمان بازدید : 0/3750
اخبار > درباره دلدادگی به حاج‎آقا مجتبی


  چاپ        ارسال به دوست

دردانه اخلاق شهر...

درباره دلدادگی به حاج‎آقا مجتبی

سرویس فرهنگ جهان نیوز - یک‎بار بی‎مقدمه به بابا گفتم: «می‎خواهم مرجعم را عوض کنم. گفتند:خب، حالا از کی تقلید خواهی کرد؟ گفتم:از حاج‎آقا مجتبی، چون دم‎دست است... خانه ما تا بیت حاج‎آقا چهار قواره فاصله داشت و به‎خدا گاهی حس می‎کردم بوی خوبی که شب‎‎ها در خیابان قائن می‎آید، صاف از حیاط خانه ایشان است.»
 
 رمضان سال 79 را خیلی دوست داشتم. کلا از خودم خیلی خوشم آمد. توانستم خودم را قانع کنم که منبر‎‎های حاج‎آقا خیلی بهتر از سریال «گم‎گشته» است.

بعد از افطار تیز می‎رفتم تا خیابان ایران. راستش شب اول تصادفی زود رفتم. فکر کردم بعد از نماز مغرب، منبر حاج‎آقا شروع می‎شود. وقتی رفتم فهمیدم یک ساعت زود رسیده‎ام. بنابراین جلوی جلو نشستم، خیلی جلو؛ یعنی دقیقا روبه‎روی حاج‎آقا. وقتی آمد و منبر را شروع کرد، صاف توی چشم‎‎‎های من نگاه می‎کرد. نه یک‎بار و دو بار، نه یکی دو دقیقه، تقریبا نصف بیشتر منبرش صاف زل زده بود توی چشم‎‎‎های من. 

انگار فقط برای من حرف می‎زند. اولش ترسیدم. فکر کردم چیزی توی من دیده و می‎خواهد اینجوری به من بفهماند. بعد بیشتر ترسیدم که نکند بخواهد روی منبر به‎رویم بیاورد. با خودم تصور کردم که الان وسط منبرش وقتی دارد از رذائل اخلاقی حرف می‎زند، به من می‎گوید از جایم بلند شوم تا برای نمونه مستمعان من را ببینند. بعد هم مثل فیلم‎‎ها از تصوراتم بیرون آمدم و دوباره حاج‎آقا را دیدم که هنوز توی چشم‎‎‎های من نگاه می‎کند. 

  کم‎کم ترسم ریخت و تبدیل به لذت خوشمزه‎ای شد. اصلا حال می‎داد وقتی توی چشم من نگاه می‎کرد. آرام می‎شدم. تمام ماه رمضان آن سال یک ساعت زودتر می‎رفتم تا جلو بنشینم. شاید آن آخری‎‎ها حاج‎آقا من را هم شناخته بود که همیشه جلوی جلو می‎نشستم، اما فکر می‎کنم دیگر کمتر نگاهم می‎کرد. البته اگر چه باز هم زیاد بود، به اندازه اوائل نبود. 
 
 رمضان سال 80 و 81 هم همین‎جور گذشت. محرم‎‎ها هم پای منبر می‎نشستم. همشهری محله که راه افتاد با «علی عمادی» آشنا شدم. گفتم که پای دوربین فیلم‎برداری منبر حاج‎آقا دیدمش. او هم گفت که قبلا پای ثابت منبر بوده ولی حالا نمی‎رود یا کمتر می‎رود. پرسیدم چرا. گفت:«نمی شه دیگه». بعد هم گفت اگر شد عکسی از مجلس حاج‎آقا بگیرم. عکاسی مطلقاً ممنوع بود و هنوز هم ممنوع است. قرار شد اگر گیر افتادم به‎عنوان آخرین راه نجات از اسم «علی عمادی» استفاده کنم. یک دوربین «کانن» کوچک داشتم. گذاشتم توی جیبم و رفتم همان جای همیشگی نشستم.

وسط‎‎‎های منبر آرام دوربین را روشن کردم و خیلی خونسرد سعی کردم عکس بگیرم. عکس که گرفتم حاج‎آقا فهمید. مطمئنم فهمید. چون با آن ابرو‎‎های پرپشتش اخم کرد. اخم هم نبود. چیزی بود شبیه اخم. چیزی شبیه این‎که حواست کجاست! اما من عکس را گرفته بودم. روز بعد علی عمادی سراغ عکس را گرفت. گفتم نشد و همان‎جا از روی مموری حذفش کردم. 

 همیشه برایم سؤال بوده که ما دقیقا کی از بعضی چیز‎‎ها جدا می‎شویم. من اینجوری‎ام و فکر می‎کنم بقیه هم یادشان نمی‎آید دقیقا کی و چرا بعضی عادت‎‎ها و برنامه‎‎‎های ثابت‎شان را کنار گذاشته‎اند و تغییر داده‎اند. الان هم یادم نمی‎آید چرا کم‎کم کمتر رفتم منبر حاج‎آقا مجتبی. شاید از محرم سال 83 شروع شد که با «نریمان پناهی» آشنا شدم. برنامه‎‎های‎شان تداخل داشت و من از سوز صدای نریمان خوشم می‎آمد. آن سال، سال پیروزی شور بر شعور بود. ولی بعدش را دیگر یادم نیست که چه شد. چون دیگر نه منبر حاج‎آقا رفتم و نه به «مکتب الحسین» و نریمان پناهی. سال بعدش هم از فخرآباد اسباب‎کشی کردیم و آن‎قدر از آن محله دور شدیم که دیگر هرگز و هیچ‎وقت آن بوی خوش شب‎‎‎های همسایگی با حاج‎آقا را حس نکردم. 

هرگز معنی «نمی‎شود دیگر» را که دوستم می‎گفت، نفهمیده‎ام، اما خیلی تجربه‎اش کرده‎ام. حالا شش‎هفت سالی می‎شود که کمتر به مجلس حاج‎آقا می‎روم. حداکثر سالی دو سه بار که معمولا توی مسجد بازار بوده. این‎که بگویم «طلبیده نشده‎ام» اغراق است؟ واقعا نیست. اما امسال شب دوم ماه محرم ناخودآگاه رفتم سمت چهارراه آبسردار. مثل این‎که طلبیده شده باشم. برایم عجیب بود که امسال هم یک ساعتی زودتر رسیدم و باز هم رفتم همان جلوی جلو نشستم. خیلی چیز‎‎ها عوض شده بود.

صندلی‎ای که نقش منبر را داشت، همان صندلی ساده همیشگی بود. اما خب، بنر بزرگی را پشت سر حاج‎آقا نصب کرده بودند که بک‎گراند خوبی برای فیلم‎برداری بود. جلوی منبر را هم داربست کشیده بودند. همین‎جور که منتظر بودم، دیدم یکی کپسول اکسیژن آورد و نزدیک‎‎‎ منبر پشت یک تابلو گذاشت. بعد هم ویلچر آوردند. رفت و آمد اطرافیان حاج‎آقا برای هماهنگی آمدنش هم زیاده از حد بود و هم غیرمعمولی. وقتی حاج‎آقا آمد غافلگیر شدم. چهار نفر کمک می‎کردند تا او مسیر پانزده قدمی در پشتی تا منبر را، در پنج دقیقه طی کند. آرام نشست روی صندلی کنار منبر تا تلاوت قرآن تمام شود. من بهت‎زده بودم و البته عده‎ای هم مرادشان را نگاه می‎کردند و حواس‎شان نبود که باید اشک‎‎های‎شان را پاک کنند. 

تصور کردم حالی برای منبررفتن نداشته باشد. اما حاج‎آقا حالش خیلی خوب بود. رمقی نداشت، ولی شاداب بود. چای خواست و وقتی خواست چایش را بخورد با خنده چیزی به یکی از همراهان گفت. فکر کنم از پررنگی یا کم‎رنگی چای گله کرد. قندش را هم با وسواس از توی قندان انتخاب کرد. مثل این‎که می‎خواست خیلی بزرگ یا خیلی کوچک نباشد. از همراهان حاج‎آقا، آقای«هوایی» را می‎شناختم. اما کسی که نزدیک‎تر از همه به ایشان بود مدام سعی می‎کرد کارهایشان را انجام بدهد. قاب عینک را باز کند، قند بدهد، عبایشان را صاف کند، مداد‎شان را دست‎شان بدهد. ولی حاج‎آقا خیلی آرام همه کار‎‎ها را خودش می‎کرد. بعد هم که رفت روی منبرش نشست، مثل همان ده سال قبل بود. نور قرمز خفیفی همچنان روی چهره‎اش بود و هنوز لبخند می‎زد. 

چند باری چشم توی چشم شدیم و من دلم می‎خواست همان‎جا بلند می‎شدم بلند بلند از حاج‎آقا می‎پرسیدم که چرا بعضی وقت‎‎ها «نمی‎شه دیگه» و چه‎طور ما عادت‎‎‎هایمان را بی‎آنکه بفهمیم و بدانیم فراموش می‎کنیم. 

منبر که تمام شد برق‎‎ها را خاموش کردند. حاج‎آقا پایین آمد. روبروی منبر صندلی‎ای گذاشته بودند که حضرتش بعد از سخنرانی روی آن بنشیند. آن صندلی دقیقا مقابل من بود که پشت داربست‎‎ها نشسته بودم. عبایش را آرام گرفتم. اول می‎ترسیدیم. شبیه همان ترسی که چند سال قبل توی مجلسش داشتم. باز با خودم تصور کردم که الان است که فریاد بزند که:«ول کن عبایم را آدم» و این «آدم» را جوری بلند بگوید که همه بفهمند منظورش دقیقا چه بوده. اما باز هم مثل فیلم‎‎ها از تصوراتم بیرون آمدم. جرئتم بیشتر شده بود. عبایش را کمی بیشتر بلند کردم. توی آن تاریکی مطلق عمرا کسی نمی‎دید. سرم را بردم پایین و گذاشتم روی عبایش. هی نفس عمیق کشیدم، احساس کردم خودم را انداخته‎ام توی بغلش. زدم زیر گریه بلند بلند. مدت‎‎ها بود اینجوری گریه نکرده بودم. 

مطمئنم این‎بار هم حاج‎آقا فهمید و به روی خودش نیاورد. صورتش را ندیدم، ولی حدس می‎زنم حتی اخم هم نکرده بود. چون اگر می‎خواست مزاحمش نشوم، دست‎کم لبه عبایش را کمی بالا می‎کشید. اما چیزی نگفت وکاری نکرد. من گریه کردم و بعد از سال‎‎‎ها دوباره همان بوی خوش خیابان قائن حالم را خوب کرد...
منبع:پنجره


١٣:٤٥ - 1391/10/13    /    شماره : ٧١٣    /    تعداد نمایش : ٦٨٣


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج




طراحی و اجرا: توسعه اطلاعات سحرگاه (متين تايم)زمستان1390      Powered by: MatinTime (Development of Information) 2012